تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
شعر

پسرك بر روي صندلي قديمي اش نشسته بود كه ناگهان صداي در به گوشش ميرسد.به سوي در چوبي اش مي رود و در را باز مي كند اما كسي را پشت در نمي بيند.دوباره مي رود و بر روي صندلي اش مي نشيند.در حالي كه دارد كتابي را مي خواند صداي زيبايي مي شنود .به سمت پنجره مي رود ،پرده را كنار مي زند و به بيرون نگاه مي كند اما  چيزي نمي يابد.به اتاقش مي رود و بر روي تختش دراز مي كشد.چشمانش را مي بندد و خوابش مي برد.در خواب پرنده اي كوچك را مي بيند كه بر روي شاخه اي نشسته است.پرنده به پسرك خيره شده است.پسرك سرش بر مي گرداند و چشمش به دختر بچه اي مي افتد كه بر روي نيمكتي نشسته است و چشمش را به افق دوخته است.پسرك بعد از تماشاي اين منظره ها از خواب مي پرد.به آتش زيباي بخاري اش نگاه مي كند .بعد از مدتي از جايش بلند مي شود.كاغذ و قلمي را بر مي دارد و شروع به نوشتن مي كند :

مي خوانم من مرگ را

مي خوانم تمامي نگاهت را

در حالي كه تو چشم به راه مرگي

تا بيايد در و در بزند

و تو را از خواب عميقت بيدار كند

من مي خوانم مرثيه ي مرگ را

در حالي كه منتظر خواندن پرنده اي

پرنده اي گم گشته در روياهاي بي سر پناه

من مي خوانم مرگ را

من مي خوانم ابهت چشمانت را

اماتوهنوز چشم به راه پرنده اي 

پرنده اي كه در جاده ي روياها

آوازش را تمام كرد

و در زير باران چشمان بست

تا به خوابي عميق فرو برود

بعد از تمام شدن نوشته ها پسرك پالتويش را برداشت و از كلبه ي كوچكش بيرون رفت.در جلوي كلبه اش درخت بزرگي بود.درختي كه پوشيده از برف شده بود.ناگهان چشمش به پرنده ي كوچكي افتادكه بر روي درخت نشسته بود و داشت آواز زيبايي را مي خواند.پسرك با پايان يافتن آواز پرنده به راه افتاد و به پاركي كه پشت كلبه اش بود رفت.هوا آن روز بسيار سرد بود ودانه هاي ريز برف هم شروع به باريدن كرده بودند.پسرك در پارك شروع به قدم زدن كرد.دستان كوچكش تقريبا يخ زده بودند.پسرك پس از كمي قد م زدن به كلبه اش بازگشت.دركلبه اش پس از در آوردن پالتو اش رفت و در كنار بخاري كوچكش نشست.پسرك بعد از اين كه كاملا گرم شد برروي تخت خوابش دراز كشيد و به خوابي عميق فرو رفت.   

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:35 توسط سینا آقازاده |


نگاه خسته ام سوار بر امواج رويا حركت مي كند.در كوچه ها و خيابان ها مي رود تا به مكاني غريب مي رسد.چشمانم آسايشگاهي را در مي يابد كه بر سر در آن نوشته شده است (آسايشگاه نگاه هاي خسته).وارد آسايشگاه ميشم و ده ها پيرمرد و پيرزن را مي بينم كه تنها همراهشان سكوت است.به نزديكي يكي از آن مي روم.پيرمردي كه تمام نگاهش به درختي بزرگ دوخته شده است.در كنار پيرمرد بر روي نيمكتي مي نشينم و به چشمانش نگاه مي كنم.چشمانش پر از اشك بود.چشماني كه براي من آوازي عجيب مي خوانند.در كنار دستان پيرمرد ساعتي بود كه انگار من را مي خواهد با خود به جايي ببرد.چشمانم را مي بندم و وقتي باز مي كنم خود را در مكاني غريب مي يابم .ناگهان پسر بچه اي را مي بينم كه دارد گريه مي كند.به نزديكي او مي روم وبه چشمانش نگاه مي كنم.اشك هاي زيبايش مانند اشك هاي آن پيرمرد است.با خودم فكر مي كنم و مي فهمم كه من همراه آن ساعت قديمي پي در جاده ي تاريخ كذاشته ام و به دوران كودكي آن پيرمرد رسيده ام.به پشت سرم نگاه مي كنم.ناگهان دري كه پشت سرم بود باز شد و مادر آن پسر بچه بيرون آمد.مادر جلو آمد و كنار پسر بچه نشست .پسر ر ا بغل كرد و بعد گفت :(نكند دوباره پدرت كتكت زده است.)پسر را كنار حوضي كوچك برد و دست وصورتش را شست. ناگهان در خانه باز شد و پدر پسر بچه وارد خانه شد و به داخل اتاق رفت .كمي بعد صداي در شنيده مي شود .پسر بچه در را باز مي كند.پشت در دوست پسر بچه است .آن ها با هم سلام و عليك مي كنند و دوست پسر بچه به او مي گويد :(بيا بريم بازي كنيم .)پسر هم قبول مي كند و همراه دوستش مي رود .ناگهان احساس مي كنم دوباره دارم صداي ساعت را مي شنوم.چشمانم را مي بندم و وقتي چشمانش را باز مي كنم و مي بينم كه باز با رويا هايم سفركرده ام و به پيش پيرمرد غريب برمي گردم.پيرمرد با زحمتي فراوان مي ايستد و دستش را به سمت درختي كه كنارش بود دراز مي كند و سيبي درشت از درخت جدا مي كند .ساعت قديمي اش را بر مي دارد و به داخل آسايشگاه بر مي گردد.اما من همراه او نمي روم و دوباره سوار روياهايم مي شوم و به راه مي افتم.همين طور كه دارم مي روم چشمم به ساعت يازي قديمي اي مي افتد.به داخل ساعت سازي مي روم .ساعتي بسيار قديمي و زيبا در گوشه اي از ساعت سازي افتاده است.به كنارآن ساعت مي روم و به صداي تيك اكش گوش مي دهم .انگار دارم به اپرايي زيبا گوش مي دهم .ناگهان دري كه پشت مغازه بود باز شد مردي ميان سال از آن خارج شد.به چشمان مرد نگاه مي كنم .مرد دارد گريه مي كند.چشمانم را مي بندم وقتي باز مي كنم

 

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:59 توسط سینا آقازاده |


ازخواب بيدار شد.حس عجيبي داشت .خود را تنها تر از همه ي روز ها مي دانست.نگاهي به دريا انداخت.انگار امواج دريا هم مثل پسرك غمگين بودند.انگار دريا هم گريه مي كرد.دريا هم مانند بچه اي كوچك براي روياهاي از دست رفته اش گريه مي كرد.پسرك بر روي پاهاي كوچكش ايستاد وبه راه افتاد.با هر قدمي كه به جلو مي رفت غمگين تر مي شد.چشمش به تخته سنگ بزرگي افتاد.رفت وكنار تخته سنگ نشست.پسرك سرش را بر روي سنگ گذاشت.انگار كسي داشت برايش داستاني مي گفت،داستان مرگ.داستان روياهاي از دست رفته.پسرك به آسمان نگاه كرد.ناگهان چشمش به دو پرنده ي كوچك افتاد.پسرك احساس كرد آن دو پرنده مي خواهند چيزي به پسرك بگويند.اما ناگهان آن دو پرنده در افق گم شدند.پسرك داشت به آن دو پرنده فكر مي كرد كه چشمش به مردي افتاد كه لباس جنگي برتن داشت.مرد خسته و زخمي بود.پسرك سعي كرد آن مرد را صدا كند اما مرد صدايش را نشنيد.ناگهان مرد شروع كرد به حرف زدن.مرد داشت مرثيه اي مي خواند.مرد داشت مرثيه ي مرگ را مي خواند.بعد هم به سوي دريا رفت و به داخل آب رفت.بعد از مدتي هم در دريا غرق شد.پسرك حسي عجيب داشت.بر روي پاهايش استاد و به راه افتاد.پسرك ديگر نمي توانست راه برود اما به هر زحمتي بود به جلو مي رفت.اما ناگهان به زمين افتاد.ديگر نمي توانست تكان بخورد.ناگهان آن دو پرنده را ديد كه روي شاخه اي نشستند و شروع به خواندن كردند.آن ها هم مانند آن مرد غريبه مرثيه ي مرگ را خواندند. پسرك بسيار خسته بود.براي همين چشمانش را بست تا بخوابد اما ديگر چشمانش را به اميد رويايي تازه باز نكرد.

لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:25 توسط سینا آقازاده |


پسرک در جاده -۲

فرداي آن روز سرحال تر از خواب بيدار شد.كمي به آسمان نگاه كرد.كمي ابر در آسمان ديده مي شد.برخاست و به راه افتاد.ساعت ها راه رفت تا اين كه خسته شد.خورشيد هم به وسط آسمان آمده بود.به نزديك دريا رفت ودر ساحل دريا نشست.بادي نسبتا آرام شروع به وزيدن كرد.امواج دريا بر روي هم سوار شدند اما پسرك همان جا ماند.باد كاغذي را همراه با خود آورد و كنار دست پسرك گذاشت.پسرك كاغذ را برداشت و خواند.بر روي كاغذ نوشته شده بود :

(( به دنبال خيالت حركت كن .چون خيالت مانند ستاره ي درخشان راه را به تو نشان مي دهند. ))

پسرك اين را خواند و به فكر فرو رفت.نمي دانست كي اين نامه را نوشته است.به هر حال بعد از كمي فكر كردن بلند شد و به راه افتاد.انگار دوباره علاقه زيادي به دست آورده بود.احساس مي كرد كسي كنارش ايستاده است و دارد او را نگاه مي كند.پيش خود گفت كه شايد رويا باشد.پسرك همچنان كه پيش رفت پرسيد:تو كي هستي؟مرد غريبه پاسخ داد :من همان كسي هستم كه آن نامه را به تو نوشت.پسرك پرسيد براي چه آن نامه را به نوشتي ؟مرد غريبه پاسخ داد :براي اين كه من خيال تو هستم و مي خواستم تو را راه نمايي كنم.مردغريبه اين را گفت و ديگر ديده نشد.ديگرغروب شده بود و پسرك خسته شده بود.براي همين روي سنگي نشست و به غروب خورشيد نگاه كرد.بعد از اين خورشيد غروب كرد ،پسرك سرش را بر روي بالش كذاشت و به تمامي اتفاق هاي آن روز فكر كرد.به آن نامه و به مرد غريبه .

 

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:37 توسط سینا آقازاده |


هوا گرم بود.بادي نبود تا شاخه هاي درختان را تكان دهد.پسرك قدم بر مي داشت در جاده اي كه آخرش معلوم نبود.در طرفي از جاده درختان ايستاده بودند ودر طرفي ديگر دريا با قطره هاي خود قرار داشت.بعد از مدتي راه رفتن پسرك خسته شد وبه درختي تكيه داد و به دريا خيره شد.باد ملايمي شروع به وزيدن گرفت.بعد از كمي استراحت پسرك بر روي پاهاي كوچكش ايستاد و دوباره به راه افتاد.... ديگر هوا تاريك شده بود و هيچ جا ديده نمي شد.پسرك در كنار درخت بلندي نشست كوله پوشتي اش را در آورد.بالش كوچكي را از توي آن درآورد.سرش را بر روي بالش گذاشت وخوابيد.پسرك به خواب رفت ،همه جا تاريك شد.ناگهان صدايي شنيد.انگار صداي يك پرنده ي كوچك بود كه تازه آواز خواندن ياد گرفته است.وقتي صدا قطع شد احساس كرد دارد از جايي سقوط مي كند.ناگهان تصويري را ديد كه خيلي شبيه خودش بود.پسرك وحشت كرده بود كه از خواب پريد.هنوز هوا تاريك بود.دوباره سرش را بر روي بالش گذاشت و خوابيد.صبح كه از خواب بيدار شد وسايلش را جمع كرد و دوباره به راه افتاد.ساعت ها گذشت اما پسرك به جايي نرسيد.دريا مانند ديروز آرام بود اما جنگل طور ديگري به نظرش رسيد.انگار درختان غمگين بودند.آفتاب عذاب دهنده تر از ديروز مي تابيد.پسرك تنها بود و عذاب مي كشيد از آن همه روياهاي گم شده در آن جاده .جاده اي كه به نظر مي رسيد بي انتها باشد.پسرك براي استراحت به زير سايه ي درختي رفت و به دريا نگاه كرد.نگاهي پر از معنا كه مي گفت:من عذاب مي كشم در برابر اين همه رويا.هوا بسيار گرم بود.پسرك به شاخه هاي درختان نگاه كرد.انگار هر يك مي خواستند چيزي بگويند.پسرك دوباره به راه افتاد.روز ديگري هم به پايان رسيد اما پسرك به جايي نرسيده بود.او ديگر مي دانست اين جاده پاياني ندارد اما براي پسرك راه باز گشتي نبود.سرش را بر روي بالش اش گذاشت و به آسمان خيره شد.آسمان پر از ستاره بود.ستاره هايي كه برايش چشمك مي زدند .همين طور كه به آسمان خيره شده بود خوابش برد.

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:35 توسط سینا آقازاده |


در افق چشمان پسرك

سپيدي برف خود را نمايان مي كند

در برهوت چشمانش

بلعيده مي شود

سپيدي برف

در تنهايي نگاهش

برف درختان را می رقصاند

خيال چشمان پسرك

مي بلعد واقعيت برف را

تا پسرك گم كند خود را

در سپيدي برف

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:20 توسط سینا آقازاده |


قلم خود را بر روي كاغذ مي گذارم .مي خواهم داستان روياهاي يك پسرك را بر كاغذ فرود آورم .مي خواهم از عذاب هايي او بنويسم .پس شروع به نوشتن مي كنم :

عذابش مي داد قدم هايي كه از جلويش عبور مي كردند و قصر روياهايش را ويران.دستان كوچكش در آن هواي سرد يخ زده بود .پسرك قصه بود كه هنوز گفته نشده اما به پايان راهش رسيده بود .ساعت ها مي گذشت كه پسرك آن جا بود اما هنوز دستان كوچكش خالي بود .هوا تاريك شده بود وپسرك در آن تاريكي گم شد.دستان كوچكش را جمع كرد و به طرف خانه اي حركت كرد كه رويا بود و ديگر هيچ .به خانه رسيد در را باز كرد وغرق در روياهاي خود شد .سر بر بالشي گذاشت كه رويا آن را پر كرده بود گذاشت و به خوابي عجيب فرو رفت .همه جا تاريك بود كه صدايي شنيد.چشمانش را باز كرد و از پنجره به بيرون نگاه كرد چشمش به پرنده اي افتاد كه آواز مي خواند .به پرنده خيره شد .پرنده را پر از رويا يافت .ساعت ها به پرنده خيره شد تا اين كه پرنده بال هايش را باز كرد وبه پرواز در آمد .دوباره خواست به رخت خواب خود برود اما قبل از آن خواست شعري بگويد .كاغذ و قلم را برداشت وشروع به نوشتن كرد :

عذاب مي كشم وقتي به آواز پرنده گوش مي دهم

وقتي به روياهاي پرنده گوش مي دهم

نابود شده ام

در برابرتنهايي نگاه پرنده

قصر روياهايم چقدر كوچك است

در برابر روياهاي پرنده

پرنده بالهايش را باز كرد ومن را تنها گذاشت

با عذاب هاي خودم

دربرهوت چشم پرنده گم شدم

گم شده اي كه ديگر پيدا نمي شود

* * * * * *

پسرك اين را نوشت و به خواب فرو رفت.فرداي آن روز وقتي از خواب برخواست مي دانست كه دوباره به سوي نابودي مي رود .از خانه بيرون رفت وبه سوي پاركي حركت كرد كه درختانش پر از روياهاي ناگفته بود وقتي به پارك رسيد به درختي تكيه داد تا با او هم صحبت شود .به شاخه هاي درخت خيره شد٬برگي را ديد كه با رنگ نارنجي خود به سمت پسرك فرود مي آمد .پسرك برگ را گرفت وبه آن خيره شد .در برگ روياهاي عجيبي را ديد .روياهايي كه براي پسرك آواز مي خواند . آواز مانند لالايي بود كه پسرك تا به حال نشنيده بود .آواز لذت عجيبي براي پسرك داشت .پسرك سرش را بر روي زمين گذاشت به آواز لذت بخش گوش داد .پسرك چشمانش را بست وديگر باز نكرد.

لینک ثابت نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 13:3 توسط سینا آقازاده |


به دوردست ها نگاه کردم تا تورا بیابم

اما سرابی بیش نبود

به دور دست ها نگاه کردم

اما مرگ را نیافتم

و از آن عبور کردم

ودیگر مرثیه ای برایش نمی خوانم

تا بار دیگر خود را گم کنم

دیگر مرگ را در برهوت نگاهت نمی خواهم

و نخواهم آن را دید

 دیگر با اشک های پیرزن نخواهم گریست

ودیگربا شادی پسرک شاد نمی شوم

دیگر به ساحلی نمی روم

که امواج مرگ با رقص باد های زندگی

به وجد آیند

دیگر به شهر خیال قدم نمی گذارم

تا مرگ را در آن ببینم

ومن وداع می کنم با مرگ

دیگر از قلم های مرگ سرازیر نمی شوم

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 17:16 توسط سینا آقازاده |


لحظه لحظه ی نگاهت را دیده ام

من دیده ام چشمانت را غرق در اشک های رویایی

من دیده ام چشمانت را در لحظه های تنهایی

من یافته ام چشمانت را

و می دانم چشمان تو سرابیست

سرابی که مرا گم می کند در خود

و من می دانم . . . .

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:26 توسط سینا آقازاده |


مرگ را دیدم

تا بدانم کجا هستم

مرگ را در چشمان تو یافتم

تویی که مرگ را در آغوشت داری

تا زندگی را بی معنا سازی

نابودگر رویا

واقعیت را عذاب می دهی

عذابی که بی انتهاست

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:51 توسط سینا آقازاده |