|
ببخش شوالیه های زره پوش را
که در صحنه ی تئاتر
رستم و سهراب می شوند.
ببخش عروسک های بازیگوش را
که در گرمای دستانت
گم می شوند.
ببخش نگاه بی حیایم را
که در برابر خنده ی زیبایت
تبدیل به سرباز خسته ای می شود
که به سمت دشمن فرار می کند.
ببخش حقیقت را
که در خرابه های اطراف شهر
پناه می گیرد.
ببخش آزادی را
که در ورقه ی کوچکی خلاصه می شود.
ببخش کودکان را
که در برابر تفنگ دشمنان
به گورستان ها پناه می برند.
ببخش مرگ را
که در برابرت حقیر می شود.
ببخش سلام را
که پاسخش مرگ است.
ببخش
ببخش
ببخش
ببخش نامه هایم را
که در میان سیم های تلگراف
جا می ماند.
ببخش ماهی های حوضم را
که در برابر کلاغ ها
به قطره ای آب پناه می برند.
چشمانم را می بندم
تا دیگر هیچ چیز نبینم
ببخش نگاهم را.....
|