تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
سینا آقازاده

سینا آقازاده

سینا آقازاده

» بهمن 1388
» آذر 1388
» شهریور 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» ببخش-اعظم احمدی
» تن خسته ی شعر را باردار کند-محمد آقازاده(کلاغ)
» داش آکل ها در گود عشق
» نگاهی در خون که به تمام رویاهای دنیا می خندد
» ببخش نگاهم را....
» تا اعتراف کنی آواز نگاهت را
» پس بمیر که امروز وقت مردن است
» دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد
» به آب می زنم
» چه عاشقان خوبی اند مردگان
» تیک تیک ساعت
» گل های خیالی را برایت می چینم

داش آکل ها در گود عشق 2010/2/14

من زندگی را هزاران بار خواندم

در کنار دستان سرد مردگان خواندم

من زندگی را خواندم

و عشق را در آن پنهان کردم

تا دیگر ارواح شهر رویاهای پسر بچه ای

آن را نربایند

من بر سر قله ای رفتم

و مرگ را فریاد زدم

تا شازده کوچولوها گل سرخ برایش هدیه بیاورند

من زندگی را طور دیگر خواندم

سرودم

گریستم

من زندگی را قلم شاعر مرده ای خواندم

من زندگی را داستان ناتمامی خواندم

داستانی که در آن

داش آکل ها را

در گود عشق می کشند

من زندگی را خواندم

پس با من بخوان

بخوان زندگی را


نگاهی در خون که به تمام رویاهای دنیا می خندد 2010/2/4

من می روم

با کوله باری از درد

و طناب داری برای فرزندانم به یادگار می گذارم

من می روم

به سرزمینی دور

سرزمینی که درختانش در آوایی غریب می رقصند

و زندگی را زمزمه می کنند

من می روم

به سرزمینی که نقاشانش لبخند مرده ای را می کشند

که با خاک همدرد می شود

من می روم و در راه آواز ساقه های گندم را می خوانم

که رویاهایشان را به باد می سپارند

من می روم و در آیینه تو را می بینم

که با طناب دار می رقصی

و مرگ آواز زندگی را می خواند

من می روم

و با خود نگاهت را می برم

نگاهی  در خون که به تمام رویاهای دنیا می خندد


ببخش نگاهم را.... 2009/12/4

ببخش شوالیه های زره پوش را

که در صحنه ی تئاتر

رستم و سهراب می شوند.

ببخش عروسک های بازیگوش را

که در گرمای دستانت

گم می شوند.

ببخش نگاه بی حیایم را

که در برابر خنده ی زیبایت

تبدیل به سرباز خسته ای می شود

که به سمت دشمن فرار می کند.

ببخش حقیقت را

که در خرابه های اطراف شهر

پناه می گیرد.

ببخش آزادی را

که در ورقه ی کوچکی خلاصه می شود.

ببخش کودکان را

که در برابر تفنگ دشمنان

به گورستان ها پناه می برند.

ببخش مرگ را

که در برابرت حقیر می شود.

ببخش سلام را

که پاسخش مرگ است.

ببخش

ببخش

ببخش

ببخش نامه هایم را

که در میان سیم های تلگراف

جا می ماند.

ببخش ماهی های حوضم را

که در برابر کلاغ ها

به قطره ای آب پناه می برند.

چشمانم را می بندم

                 تا دیگر هیچ چیز نبینم

                                       ببخش نگاهم را.....


تا اعتراف کنی آواز نگاهت را 2009/8/30

چشمانت را زندانی می کنند

تا اعتراف کنی آواز نگاهت را

تا دیگر شب ها

مادران مرده داستان دخترک کبریت فروش را

تعریف نکنند

چشمانت را زندانی می کنند

تا دیگر فریاد آزادی ات

لبخندی باشد بر شمع های سوخته

چشمانت را زندانی می کنند

تا خلیج مرگ

طغیان کند بر دهکده ی عشق

چشمانت را زندانی می کنند

تا سلام

کتابی ناتمام شود

آری،چشمانت را زندانی می کنند

تا هم بند رویاهای مرده ها شوی

آری،چشمانت را زندانی می کنند


پس بمیر که امروز وقت مردن است 2009/3/29

چه زیباست روز مردن 

ابر ها عشق را می بارند

رستم و سهراب نغمه ی مرگ

را می خوانند

و آرش کمانگیر تیرش را

به گل های زیبا می زند

دیگر دوستت ندارم

عشق من

چون دوست داشتن را دوست ندارم

پس بمیر که امروز وقت مردن است


دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد 2009/3/23

چرا دیگر چشمانت را باز نمی کنی دخترک؟
دیگر طاقت دیدن مرگ را ندارم.
مگر مرگ زیبا نیست؟
چرا،زیباست ،خیلی زیبا.ولی برای پرندگان عاشق
مگر پرندگان نمرده اند؟
چرا ولی در دل ماهی های کوچک هنوز زنده اند.
ولی دیگر دریایی برای ماهی ها نمانده است؟
چرا در حوض کوچک چشمان پسرک هنوز جایی برای زندگی هست.
مگر چشمان پسرک برای همیشه بسته نشده است؟
ولی در خیال مادر چشمان پسرک باز است.
خیال، چه کلمه ی خنده داری! مگه خیالی هم هنوز وجود دارد؟
چرا وجود نداشته باشد. مگر هنوز قلم در دستان نویسنده ی تنها نیست؟
ولی دیگر زمانه ،زمانه ی ویرانگران است. همه چیز را نابود می کنند. حتی رویا ها را.
قبول دارم، ولی هنوز که من و تو زنده ایم.
نه دخترک، دیگر من و تو هم زنده نیستیم.دیگر کسی نمانده است که بر سر قبر ما کلامی سخن بگوید.
پس تو دیگر چشمانت را ببند که دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد


به آب می زنم 2009/2/26

در خانه سرد چوپان

با آتش گرم می رقصم٬

و با کلاغ های دیوانه

آواز مرگ را می خوانم.

به آب می زنم

تا قطره های اشکت را

از میان صدف ها بیابم

با ماهی های مرده

آواز زندگی را می خوانم

 ودر قبرستان های متروکه

می دوم و فریاد می زنم

دنیا چه زیباست

با صدای خمپاره های وحشی

چه زندان بان های خوبی اند

کسانی که سیگار برگ در دست می گیرند

و بر روی رویاهای زندانی ها می کوبند

به کنار سگ مرده می روم

و به او می گویم

بخواب،چه زیبا خوابیده ای،بخواب

و در همین موقع نگهبانان وحشی

به سراغم می آیند

چه زیباست

وقت مردن


چه عاشقان خوبی اند مردگان 2009/2/11

چه عاشقان خوبی اند مردگان

سخن نمی گویند

حرف نمی زنند

تنها شاخه گل ها را دوست دارند

دیوانگان را دوست دارم

سوختن شمع

افق چشمانشان است

باران بهاری را دوست دارم

اشک های چشم هایت را می شوید

و به آیینه ها هدیه می کنند

پستچی ها را دوست دارم

نامه ها را به آتش چشمان پرنده هدیه می کند

و من مرگ را دوست دارم

چون سر پناه خوبی برای عاشق شدن است

 


تیک تیک ساعت 2009/2/6

دیگر پرندگان با صدای تیک تیک ساعتم

عاشق نمی شوند

دیگر آیینه ها نگاهم را پس نمی فرستند

دیگر صدای خمپاره ها

وصیت نامه پسرک را سر نمی دهد

دیگر گذر زمان

شلاق دستان دراز پیر مرد نیست

دیگر صبح ها با صدای فرمانده از خواب

بیدار نمی شوم

دیگر با پسرک مرگ بازی نمی کنم

و  دیگر چشمان خسته ات

سراینده ی آواز مرگ نیستند...


گل های خیالی را برایت می چینم 2009/1/13

آسمان را پشت سر می گذارم

به ستارگان عشق می رسم

به باغ های آسمانی می روم

و گل های خیالی را برایت می چینم

پنجره ها را باز می کنم

هم آواز پرنده می شوم

و نغمه ی چشمانت را سر می دهم

سوار اسب سپید می شوم

 و به سوی چشمانت می تازم

نهال واقعیت را در زمین می کارم

تا شاید روزی به بزرگی

چشمان تو شوند

عشق من چشمانت را باز کن

تا طلوع خورشید جهان شود


» محمد آقازاده
» محمد آقازاده ( کلاغ )
» سهیل آقازاده
» اعظم احمدی(درمیان ابر و آسمان)
» رضا ولی زاده (ایستگاه)
» بهنام قلی‌پور
» حسین نوروزی(گاوخونی)
» کافه تیتر
» محمد حسن مصلی زاده
» علیرضا آستانه
» گروه آينه
» نقطه ی اختیار
» "دستنبشته های یک"من
» ???? ?????
RSS 2.0
Baznegar

Designed By ParsTheme