تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
سینا آقازاده

سینا آقازاده

سینا آقازاده

» شهریور 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» درکمین چشمهایت-محمد آقازاده(کلاغ)
» صجه بولدوزرها -سهیل آقازاده
» تا اعتراف کنی آواز نگاهت را
» پس بمیر که امروز وقت مردن است
» دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد
» به آب می زنم
» چه عاشقان خوبی اند مردگان
» تیک تیک ساعت
» گل های خیالی را برایت می چینم
» زن نغمه خوان
» تا دیگر پسرک تنها از صدای خمپاره ها نگرید
» نگاهت کلاغ ها را می ربایند

دفن واژه ها 2007/9/20

حرفهای بی معنی . واژه های بی در و پیکر. واقعیت های بی خانمان . رویاهای بیهوده و....می خو اهم فرار کنم از خودم . نمی توانم . واقعیت های بی خانمان عذابم می دهند و رویاهای بیهوده زندگی را تباه می سازند. این همه واژه های بی در و پیکری که می شنوم کجا دفن کنم . می خواهم فرار کنم ُ ولی نمی توانم . هر جا که می روم تنها آئینه های شکسته را می بینم . می خواهم ثانیه بگریزم.سکوت می کنم نمی توانم.درخود سروصدا به پا می کنم باز هم نمی شود.تنها ر اهی که برایم مانده است شعر گفتن است.پس می نویسم

زمان می گذرد

مثل همیشه با خود می جنگم

عذاب می کشم

عذابهای طولانی

قلم می افتد از دستهایم

و من چشمهایم را می بندم


وطن و واقعیت های بی خانمان 2007/9/14

وطن ورویاهای گم شده در میان تعصب های بیهوده .می خواهم به وطن فکر کنم وقتی افکارم به سمت وطن می رود ناخود آگاه یاد واژه های تو پری می افتم که بعدها تو خالی می شوند.از خودم می پرسم که این همه تعصب های بیهوده به کجا می رسد این همه تعصب هایی که

آخر سرمانند گلی خشکیده گوشه ای می افتد وتوسط واژه های دیگری له می شود.شعری را می نویسم تا کمی رها شوم از دست حرف های

خشکیده وعذاب آور :

ازرویاهای نابود شده

از دست واقعیت های بی خانمان

و از دست واژه وطن خسته شده ام

من می ترسم

من از نگاه نابود شده ی

پیرخسته

وپسرک تنها می ترسم

* * * * *

به اطراف خود نگاه می کنم چشمم به چشم هایی می افتد که به خاطره واژه وطن بسته شده اندومعنی وطن چیزی جز این نیست که واژه یی

که با هزاران تصمیم به وجود آمده اند و امروز روبرو ما ایستاده اند و نمی دانیم با آن چه بکنیم

*این نوشته را در پاسخ به فراخوان پدرم نوشتم


خیال یک روباه است 2007/9/6

داستان من

داستان روباه و سگ است

داستانی که در آن هیچ واقعیت است

و خیال راز نگاه توست

خیال یک روبا ه است

که از واقعیت سگ می ترسد


و واقعیت خیال می شود... 2007/9/3

باد دریا را می راند

خیال واقعیت را می سازد

پسرک غمگین می شود

شاپرک از روی درخت می پرد

دریا آرام می شود

و واقعیت خیال می شود

 


سرود شادی 2007/8/28

باران مي بارد

دل ها شاد مي شود

آدم ها با هم یکی مي شوند

با هم سرود شادي را مي خوانند

و شمع زندگي را روشن مي كنند


شاعری زیر خاک 2007/8/25

از در بیرون رفت.هوا خیلی گرم بود .روز عجیبی بود روزی بود که خیال بر همه جا حکم فرما بود .روزی بود که نمی توانست خستگی را در چشمان پیرمرد و بازیگوشی را در چشمان پسرک ببیند.مرد از زندگی خسته شده بود .دلش می خواست یا از خود فرار کندیابمیرد.هر موقع در خیابان راه می رفت احساس می کرد یکی او را دنبال می کند ،وقتی بر می گشت هیچ کس را نمی دید اما در واقع یکی او را دنبال می کرد آن هم خودش بود .مرد زندگی ای داشت که برای خودش خسته کننده بود .زندگی ای که هیچ وقت تمام شدنی نبود . . .

* * *

تا حالا چندین بار اقدام به خود کشی کرده بود اما هیچ بار به نتیجه ای که می خواست نرسیده بود .از خود می ترسید ،ترسی عجیب که خود هم نمی دانست برای چیست .بر روی تخت خود دراز کشیده بود که خوابش برد .خواب عجیبی بود .احساس می کرد پرنده ای شده است که نه پرواز بلد است نه آواز خواندن .از خواب پرید اما دیگر تختی زیرش نبود . . .

* * *

اما دیگر تختی زیرش نبود .مرگ و سیاهی همه جا را گرفته بود .کم کم نور آمد و مرد توانست همه جا را ببیند .کنار خود را نگاه کرد ،یک دفتر و یک مداد کنار دستش بود .مداد را برداشت و دفتر را باز کرد،شروع به نوشتن کرد :

روح من نابود شده است

ولی هنوز نمرده است

روح من نابود شده است ودیگر نمی توانم

چشمان خسته ی پیرمرد را ببینم

ولی من هنوز زنده ام

* * * * 

مرد افسرده شده بود .دیگه مثل یک انسان نبود .مثل یک مرده شده بود هیچ تکانی نمی خورد اما هنوز زنده بود .با این که هیچ تکانی نمی خورد اما افکار عجیب وغریب زیادی داشت .چشمانش را بست ودوباره باز کرد دید دارد بر رویش خاک می ریزند و او را چال می کنندخواست کاری بکند اما نتوانست .

* * *

چندین روز گذشته بود که مرد زیرخاک بود .دیگر تلاش نمی کرد از آن جا در بیاید.مرد همیشه شعر می گفت .شعرهایی مثل : 

خسته شده ام

 از این همه خیال های واقعی

 از خیال هایی که بالاخره به واقعیت تبدیل می شوند

می خواهم بچرخم ولی نمی توانم

نمی توانم چون به دنیا گره خورده ام

می خواهم بچرخم

 تا به چشم های آن پیرمرد خسته نگاه کنم

ولی نمی توانم

می خواهم بچرخم

 تا به چشم های بازیگوش پسرک نگاه کنم

اما نمی توانم

چون به دنیا گره خورده ام

مرد در آن زیر چشمانش را بست و دیگر هیچ وقت نخواست باز کند.


» محمد آقازاده
» اتاق فكر (محمدآقازاده)
» کلبه شعر (ترجمه شعر)
» محمد آقازاده ( کلاغ )
» سهیل آقازاده
» پژواک(محمد آقازاده)
» بهنام قلی‌پور
» رضا ولی زاده (ایستگاه)
» کافه تیتر
» حسین نوروزی(گاوخونی)
» محمد حسن مصلی زاده
» سعيد برزگر(دلنگار)
» محمد(مشق شب)
» علیرضا آستانه
» گروه آينه
» نقطه ی اختیار
» "دستنبشته های یک"من
» ???? ?????
RSS 2.0
Baznegar

Designed By ParsTheme