|
از در بیرون رفت.هوا خیلی گرم بود .روز عجیبی بود روزی بود که خیال بر همه جا حکم فرما بود .روزی بود که نمی توانست خستگی را در چشمان پیرمرد و بازیگوشی را در چشمان پسرک ببیند.مرد از زندگی خسته شده بود .دلش می خواست یا از خود فرار کندیابمیرد.هر موقع در خیابان راه می رفت احساس می کرد یکی او را دنبال می کند ،وقتی بر می گشت هیچ کس را نمی دید اما در واقع یکی او را دنبال می کرد آن هم خودش بود .مرد زندگی ای داشت که برای خودش خسته کننده بود .زندگی ای که هیچ وقت تمام شدنی نبود . . .
* * *
تا حالا چندین بار اقدام به خود کشی کرده بود اما هیچ بار به نتیجه ای که می خواست نرسیده بود .از خود می ترسید ،ترسی عجیب که خود هم نمی دانست برای چیست .بر روی تخت خود دراز کشیده بود که خوابش برد .خواب عجیبی بود .احساس می کرد پرنده ای شده است که نه پرواز بلد است نه آواز خواندن .از خواب پرید اما دیگر تختی زیرش نبود . . .
* * *
اما دیگر تختی زیرش نبود .مرگ و سیاهی همه جا را گرفته بود .کم کم نور آمد و مرد توانست همه جا را ببیند .کنار خود را نگاه کرد ،یک دفتر و یک مداد کنار دستش بود .مداد را برداشت و دفتر را باز کرد،شروع به نوشتن کرد :
روح من نابود شده است
ولی هنوز نمرده است
روح من نابود شده است ودیگر نمی توانم
چشمان خسته ی پیرمرد را ببینم
ولی من هنوز زنده ام
* * * *
مرد افسرده شده بود .دیگه مثل یک انسان نبود .مثل یک مرده شده بود هیچ تکانی نمی خورد اما هنوز زنده بود .با این که هیچ تکانی نمی خورد اما افکار عجیب وغریب زیادی داشت .چشمانش را بست ودوباره باز کرد دید دارد بر رویش خاک می ریزند و او را چال می کنندخواست کاری بکند اما نتوانست .
* * *
چندین روز گذشته بود که مرد زیرخاک بود .دیگر تلاش نمی کرد از آن جا در بیاید.مرد همیشه شعر می گفت .شعرهایی مثل :
خسته شده ام
از این همه خیال های واقعی
از خیال هایی که بالاخره به واقعیت تبدیل می شوند
می خواهم بچرخم ولی نمی توانم
نمی توانم چون به دنیا گره خورده ام
می خواهم بچرخم
تا به چشم های آن پیرمرد خسته نگاه کنم
ولی نمی توانم
می خواهم بچرخم
تا به چشم های بازیگوش پسرک نگاه کنم
اما نمی توانم
چون به دنیا گره خورده ام
مرد در آن زیر چشمانش را بست و دیگر هیچ وقت نخواست باز کند.
|