کبوتر بال هایش را باز کرد و رفت
عکس های رویای پاره شدند و موج های مرگ آرام گرفتند تا من باز هم تنها بمانم تنهای تنها غرق در هیچ تا لحظه ای به واقعیت خود نزدیک شوم رویای پیرزن را فراموش کنم و از واقعیت پسرک بگذرم تا دوباره خود راگم کنم در لحظه لحظه های مرگ |
لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 10:53 توسط سینا آقازاده
|
|
|
|
کبوتر بال هایش را باز می کند و از روی شاخه می پرد تا داستان مرگ را دوباره تماشا کند و به همه بگوید که رویا ها مرده اند تا واقعیت ها را عذاب بدهد کبوتر از روی شاخه پرید تا به همه بگوید که شاخه ها خشک شده اند و دیگر کسی به نجوای کبوتر گوش نمی دهد کبوتربال هایش را باز کرد و به دور دست ها رفت تا دیگر کسی او را نبیند |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:19 توسط سینا آقازاده
|
|
|
|
تماشا می کنم رقص مرگ را درآغوش زندگی **** باران مرگ آینه ی زندگی را خیس می کند من همچنان سکوت می کنم **** ماسه های زندگی در آغوش می گیرد امواج مرگ را |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:49 توسط سینا آقازاده
|
|
|
|
پهن می کنم در ساحل مرگ چادرم را تا تمامی موج های زندگی را که به ماسه ی مرگ برخورد می کنند ببینم تا رقص موج های زندگی را در آغوش ماسه های مرگ ببینم من مرگ را در چشمان پسرک زندگی را در نگاه پیرزن و غم را در چشمان هردودیدم |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 14:39 توسط سینا آقازاده
|
|
|
|
می خواهم پلک هایم را بر روی هم بگذارم تا لحظه ای از رویای پیرزن دور شوم تا لحظه ای افکارهای کودکانه ی پسرک را فراموش کنم می خواهم پلک هایم را بر روی هم بگذارم تا لحظه ای به واقعیت خود بپیوندم تا لحظه ای به واقعیت خود بپیوندم این آخرین جمله ی یک شاعر غریب بود شاعری که رویای همه را می دانست ولی هیچ کس رویا او را نمی دانستن٬شاعری که لحظه های پیرزن برایش عزیز و افکار کودکانه ی پسرک برایش مهم بود زیرا رویای خود را اینگونه می ساخت پس من هم می نویسم : شاعر لحظه های مرگ شاعر لحظه های تنهایی شاعر پسرکی او را نمی شناخت شاعر رویای پیرزن و شاعر من شاعری که با او سخن ها گفته ام و هیچ وقت نفهمیدم که چه گفتم شاعری که من او را برای خود ساختم شاعری غریب که هیچ وقت نبود |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:34 توسط سینا آقازاده
|
|
|
|


