قلم خود را بر روي كاغذ مي گذارم .مي خواهم داستان روياهاي يك پسرك را بر كاغذ فرود آورم .مي خواهم از عذاب هايي او بنويسم .پس شروع به نوشتن مي كنم :
عذابش مي داد قدم هايي كه از جلويش عبور مي كردند و قصر روياهايش را ويران.دستان كوچكش در آن هواي سرد يخ زده بود .پسرك قصه بود كه هنوز گفته نشده اما به پايان راهش رسيده بود .ساعت ها مي گذشت كه پسرك آن جا بود اما هنوز دستان كوچكش خالي بود .هوا تاريك شده بود وپسرك در آن تاريكي گم شد.دستان كوچكش را جمع كرد و به طرف خانه اي حركت كرد كه رويا بود و ديگر هيچ .به خانه رسيد در را باز كرد وغرق در روياهاي خود شد .سر بر بالشي گذاشت كه رويا آن را پر كرده بود گذاشت و به خوابي عجيب فرو رفت .همه جا تاريك بود كه صدايي شنيد.چشمانش را باز كرد و از پنجره به بيرون نگاه كرد چشمش به پرنده اي افتاد كه آواز مي خواند .به پرنده خيره شد .پرنده را پر از رويا يافت .ساعت ها به پرنده خيره شد تا اين كه پرنده بال هايش را باز كرد وبه پرواز در آمد .دوباره خواست به رخت خواب خود برود اما قبل از آن خواست شعري بگويد .كاغذ و قلم را برداشت وشروع به نوشتن كرد :
عذاب مي كشم وقتي به آواز پرنده گوش مي دهم
وقتي به روياهاي پرنده گوش مي دهم
نابود شده ام
در برابرتنهايي نگاه پرنده
قصر روياهايم چقدر كوچك است
در برابر روياهاي پرنده
پرنده بالهايش را باز كرد ومن را تنها گذاشت
با عذاب هاي خودم
دربرهوت چشم پرنده گم شدم
گم شده اي كه ديگر پيدا نمي شود