 |
|
سینا آقازاده
|
|
|
 |
|
سفر به دیروز بر بال خیال -1 |
2008/3/15 |
|
|
|
نگاه خسته ام سوار بر امواج رويا حركت مي كند.در كوچه ها و خيابان ها مي رود تا به مكاني غريب مي رسد.چشمانم آسايشگاهي را در مي يابد كه بر سر در آن نوشته شده است (آسايشگاه نگاه هاي خسته).وارد آسايشگاه ميشم و ده ها پيرمرد و پيرزن را مي بينم كه تنها همراهشان سكوت است.به نزديكي يكي از آن مي روم.پيرمردي كه تمام نگاهش به درختي بزرگ دوخته شده است.در كنار پيرمرد بر روي نيمكتي مي نشينم و به چشمانش نگاه مي كنم.چشمانش پر از اشك بود.چشماني كه براي من آوازي عجيب مي خوانند.در كنار دستان پيرمرد ساعتي بود كه انگار من را مي خواهد با خود به جايي ببرد.چشمانم را مي بندم و وقتي باز مي كنم خود را در مكاني غريب مي يابم .ناگهان پسر بچه اي را مي بينم كه دارد گريه مي كند.به نزديكي او مي روم وبه چشمانش نگاه مي كنم.اشك هاي زيبايش مانند اشك هاي آن پيرمرد است.با خودم فكر مي كنم و مي فهمم كه من همراه آن ساعت قديمي پي در جاده ي تاريخ كذاشته ام و به دوران كودكي آن پيرمرد رسيده ام.به پشت سرم نگاه مي كنم.ناگهان دري كه پشت سرم بود باز شد و مادر آن پسر بچه بيرون آمد.مادر جلو آمد و كنار پسر بچه نشست .پسر ر ا بغل كرد و بعد گفت :(نكند دوباره پدرت كتكت زده است.)پسر را كنار حوضي كوچك برد و دست وصورتش را شست. ناگهان در خانه باز شد و پدر پسر بچه وارد خانه شد و به داخل اتاق رفت .كمي بعد صداي در شنيده مي شود .پسر بچه در را باز مي كند.پشت در دوست پسر بچه است .آن ها با هم سلام و عليك مي كنند و دوست پسر بچه به او مي گويد :(بيا بريم بازي كنيم .)پسر هم قبول مي كند و همراه دوستش مي رود .ناگهان احساس مي كنم دوباره دارم صداي ساعت را مي شنوم.چشمانم را مي بندم و وقتي چشمانش را باز مي كنم و مي بينم كه باز با رويا هايم سفركرده ام و به پيش پيرمرد غريب برمي گردم.پيرمرد با زحمتي فراوان مي ايستد و دستش را به سمت درختي كه كنارش بود دراز مي كند و سيبي درشت از درخت جدا مي كند .ساعت قديمي اش را بر مي دارد و به داخل آسايشگاه بر مي گردد.اما من همراه او نمي روم و دوباره سوار روياهايم مي شوم و به راه مي افتم.همين طور كه دارم مي روم چشمم به ساعت يازي قديمي اي مي افتد.به داخل ساعت سازي مي روم .ساعتي بسيار قديمي و زيبا در گوشه اي از ساعت سازي افتاده است.به كنارآن ساعت مي روم و به صداي تيك اكش گوش مي دهم .انگار دارم به اپرايي زيبا گوش مي دهم .ناگهان دري كه پشت مغازه بود باز شد مردي ميان سال از آن خارج شد.به چشمان مرد نگاه مي كنم .مرد دارد گريه مي كند.چشمانم را مي بندم وقتي باز مي كنم
|
|
|
|
 |
| |
|
|
|
|