تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
سینا آقازاده

سینا آقازاده

سینا آقازاده

» شهریور 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» درکمین چشمهایت-محمد آقازاده(کلاغ)
» صجه بولدوزرها -سهیل آقازاده
» تا اعتراف کنی آواز نگاهت را
» پس بمیر که امروز وقت مردن است
» دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد
» به آب می زنم
» چه عاشقان خوبی اند مردگان
» تیک تیک ساعت
» گل های خیالی را برایت می چینم
» زن نغمه خوان
» تا دیگر پسرک تنها از صدای خمپاره ها نگرید
» نگاهت کلاغ ها را می ربایند

مي خوانم تمامي نگاهت را 2008/4/13

پسرك بر روي صندلي قديمي اش نشسته بود كه ناگهان صداي در به گوشش ميرسد.به سوي در چوبي اش مي رود و در را باز مي كند اما كسي را پشت در نمي بيند.دوباره مي رود و بر روي صندلي اش مي نشيند.در حالي كه دارد كتابي را مي خواند صداي زيبايي مي شنود .به سمت پنجره مي رود ،پرده را كنار مي زند و به بيرون نگاه مي كند اما  چيزي نمي يابد.به اتاقش مي رود و بر روي تختش دراز مي كشد.چشمانش را مي بندد و خوابش مي برد.در خواب پرنده اي كوچك را مي بيند كه بر روي شاخه اي نشسته است.پرنده به پسرك خيره شده است.پسرك سرش بر مي گرداند و چشمش به دختر بچه اي مي افتد كه بر روي نيمكتي نشسته است و چشمش را به افق دوخته است.پسرك بعد از تماشاي اين منظره ها از خواب مي پرد.به آتش زيباي بخاري اش نگاه مي كند .بعد از مدتي از جايش بلند مي شود.كاغذ و قلمي را بر مي دارد و شروع به نوشتن مي كند :

مي خوانم من مرگ را

مي خوانم تمامي نگاهت را

در حالي كه تو چشم به راه مرگي

تا بيايد در و در بزند

و تو را از خواب عميقت بيدار كند

من مي خوانم مرثيه ي مرگ را

در حالي كه منتظر خواندن پرنده اي

پرنده اي گم گشته در روياهاي بي سر پناه

من مي خوانم مرگ را

من مي خوانم ابهت چشمانت را

اماتوهنوز چشم به راه پرنده اي 

پرنده اي كه در جاده ي روياها

آوازش را تمام كرد

و در زير باران چشمان بست

تا به خوابي عميق فرو برود

بعد از تمام شدن نوشته ها پسرك پالتويش را برداشت و از كلبه ي كوچكش بيرون رفت.در جلوي كلبه اش درخت بزرگي بود.درختي كه پوشيده از برف شده بود.ناگهان چشمش به پرنده ي كوچكي افتادكه بر روي درخت نشسته بود و داشت آواز زيبايي را مي خواند.پسرك با پايان يافتن آواز پرنده به راه افتاد و به پاركي كه پشت كلبه اش بود رفت.هوا آن روز بسيار سرد بود ودانه هاي ريز برف هم شروع به باريدن كرده بودند.پسرك در پارك شروع به قدم زدن كرد.دستان كوچكش تقريبا يخ زده بودند.پسرك پس از كمي قد م زدن به كلبه اش بازگشت.دركلبه اش پس از در آوردن پالتو اش رفت و در كنار بخاري كوچكش نشست.پسرك بعد از اين كه كاملا گرم شد برروي تخت خوابش دراز كشيد و به خوابي عميق فرو رفت.

   


» محمد آقازاده
» اتاق فكر (محمدآقازاده)
» کلبه شعر (ترجمه شعر)
» محمد آقازاده ( کلاغ )
» سهیل آقازاده
» پژواک(محمد آقازاده)
» بهنام قلی‌پور
» رضا ولی زاده (ایستگاه)
» کافه تیتر
» حسین نوروزی(گاوخونی)
» محمد حسن مصلی زاده
» سعيد برزگر(دلنگار)
» محمد(مشق شب)
» علیرضا آستانه
» گروه آينه
» نقطه ی اختیار
» "دستنبشته های یک"من
» ???? ?????
RSS 2.0
Baznegar

Designed By ParsTheme