تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
سینا آقازاده

سینا آقازاده

سینا آقازاده

» شهریور 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» درکمین چشمهایت-محمد آقازاده(کلاغ)
» صجه بولدوزرها -سهیل آقازاده
» تا اعتراف کنی آواز نگاهت را
» پس بمیر که امروز وقت مردن است
» دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد
» به آب می زنم
» چه عاشقان خوبی اند مردگان
» تیک تیک ساعت
» گل های خیالی را برایت می چینم
» زن نغمه خوان
» تا دیگر پسرک تنها از صدای خمپاره ها نگرید
» نگاهت کلاغ ها را می ربایند

چشمان همیشه بسته پیرمرد 2008/6/17

باران شديدي گرفته بود. پيرمرد از پشت پنجره به بيرون نگاه  كرد. رهگذراني را  ديد كه با عجله به هر طرفي مي دوند و هر يك چيزي را روي سر كشيده اند تا خيس نشوند.

باران زيبايي مي باريد و شاخه هاي درخت جلوي پنجره را نوازش مي داد. پير مرد به باران نگاه  كرد و به ياد گذشته ها  افتاد. مدتي بعد باران بند آمد و آفتاب هم كم كم خود را نشان داد. پيرمرد پالتو اش را پوشيد و از خانه بيرون رفت.  به سمت پارك كوچكي در نزديكي خانه اش . در پارك بر روي نيمكت چوبي اي كه زير درخت بود نشست و به ياد روز هاي جواني اش افتاد كه پدر و مادرش زنده بودند. پيرمرد دست در پالتوي خود كرد و كاغذ و قلمي كه با خود آورده بود در آورد. پيرمرد شروع به كشيدن منظره اي  كه در پارك مي ديد كرد. نقاشي تنها سرگرمي او بود. پيرمرد دوست و آشنايي نداشت و تنها زندگي مي كرد. او هر روز به پارك مي رفت و منتظر عشق قديمي اش مي شد. عشقي كه سال ها پيش از دست داده بود اما او هرگز نمي خواست اين مسئله را فراموش كند. مدتي بعد پير مرد به سمت خانه اش حركت كرد. دقايقي بعد پيرمرد به خانه اش رسيد. پالتو اش را درآورد و بر روي صندلي چوبي اي كه در كنار شومينه اي چوبي بود نشست و مثل هميشه شروع به خواندن كتاب كرد.در حال خواندن كتاب بود كه صداي زيبايي به گوش مرد رسيد. پير مرد كتابش را كنار گذاشت و به كنار پنجره رفت. پرده را كنار زد و به بيرون نگاه كرد. انگار در لابه لايه شاخه ي درخت پرنده كوچك بود كه داشت آواز مي خواند. آواز زيباي پرنده پير مرد را به ياد عشق قديمي اش انداخت. عشقي كه هيچ وقت به آن نرسيد. پيرمرد مدتي به آواز پرنده گوش داد. بعد بر روي تختش دراز كشيد و به اميد بازگشت روياهاي از دست رفت به خواب رفت. فرداي آن روز با صداي هميشگي ساعت از خواب بيدار شد. انگار آن روز هم مانند روز هاي قبل  بود. پيرمرد صبحانه ي كمي خورد و به كنار پنجره رفت. ناگهان چشمش به دختر زيبايي افتاد كه بسيار شبيه عشق قديمي اش بود. انگار داشت براي پيرمرد دست تكان مي داد. پيرمرد با ديدن او سريع لباس هايش را پوشيد و به سمت بيرون رفت. اما در بيرون كسي را نديد. پيرمرد مدتي به اين طرف و آن طرف نگاه كرد اما خبري نبود. پيرمرد با ناراحتي در حالي كه اشك در گوشه ي چشمانش جمع شده بود به خانه اش بازگشت.

در خانه بر روي تختش دراز كشيد. پيرمرد با اميد به اين كه ديگر چشمانش را باز نكند چشمانش  را بست و.... 

 

       


آيا كسي نيست كه عشق گمشده ي مرا ديده باشد؟ 2008/6/13

قدم مي گذارم

در كوچه پس كوچه هاي شهر

و فرياد مي زنم

 عشق را فراموش كرده ام

در برابر آينه مي ايستم

غرق مي شوم در روياهاي از دست رفته

آري ، من عشق را فراموش كرده ام

اما نگاه خسته ي تو را فراموش نكرده ام

 عشق را فراموش كرده ام

اما آن پرنده ي كوچك را به خاطر دارم

كه پرواز مي كند

در آسمان روياهاي از دست رفته

 عشق را فراموش كرده ام

اما من دخترك كوچك را فراموش نكرده ام

كه نگاه خسته اش روياها را از ياد برده است

 به پرواز در مي آيم به همراه پرنده ي خسته

تا فرياد بزنم عشق گم شده ي خويش را

آيا كسي نيست كه عشق گمشده ي مرا ديده باشد؟

در كوچه پس كوچه هاي شهر

 

 

 


تنهايي نگاهم را دوست نمي دارم 2008/6/10

خورشيد غروب مي كند

در پس ابر هاي نگاهت

هم آواز مي شوم با پرنده ي كوچك

و مي خوانم تنهايي نگاهم را

اما دوست نمي دارم نگاهم را

خورشيد غروب مي كند

و من هم همچنان تنها هستم

و ديگر نمي توانم

از قلم ها سرازير شوم

چون تنهايي نگاهم را دوست نمي دارم

 


عشق چه واژه ي غريبيست 2008/6/7

پرستو هاي كوچك

در دور دست ها به پرواز در مي آيند

تا بخوانند تمام نگاهت را

و من در برابر آيينه مي ايستم و فرياد مي زنم

كه عشق چه واژه ي غريبيست

من مي خوانم تمام نگاهت را

اما من عشق را گم كرده ام

چون  من خود را  گم كرده ام

من مي خوانم تمام نگاهت را

اما ديگر پرستو هاي كوچك مرده اند

و من چشم هايم را مي بندم

تا هم آواز شوم با پرستو هاي كوچك

 


خانه ی گورکن برای پسرک 2008/6/3

گوركن پير در گوشه اي نشسته و به رهگذران نگاه مي كند .ناگهان چشمش به پسر بچه اي فقير مي افتد كه آن طرف خيابان مشغول گدايي كردن بود .گوركن پير از جايش بلند مي شود و به آن طرف خيابان مي رود .وقتي به پسرك مي رسد به چشمان او خيره مي شود. در چشمان پسرك اشك جمع شده بود. بعد دستش را مي گيرد و به گوشه اي مي برد و از او مي پرسد چرا داري گدايي مي كني ، اصلا بگو بينم تو خانواده داري ؟

پسرك در حالي كه اشكهايش را پاك مي كرد با صداي پر از غم پاسخ داد: نه ،خانواده من چند سال پيش در زلزله مرند مردند و تنها كسي هستم كه در خانواده زنده ماندم . بعد از آ ن حادثه به اين جا آمدم و مجبور شدم گدايي كنم .

گوركن با ناراحتي گفت :با من بيا ،خانه ي كوچكي دارم .مي توانيم با هم زندگي كنيم . پسرك با شادي اين پيشنهاد را قبول كرد . دست هم را گرفتند و به سمت خانه راه افتادند. پسرك آنقدر غرق شادي بود كه مسير را نديد . وقتي وارد خانه شدند پسرك متوجه ساعت قديمي شد و بعد از گوركن شنيد كه اين ساعت يادگار پدرش است .تنها يادگار. از پير مرد شنيد ساعت زيبايي است . پسر گ گفت: واقعا زيباست.

هوا به آرامي داشت تاريك مي شد، گوركن هم گرد سوز زنگ زده را برداشت و براي مدتي از خانه خارج شد. بعد از برگشت از پسرك پرسيد :تو وقتي به اين جا آمدي دنبال كار هم بودي ؟پسرك در پاسخ گفت : نه . گور كن پرسيد چرا. خيلي جا مي تواني كار پيدا كني . پسرك جوابي نداد ولي بدنبال كار گشت ولي شب نااميد به خانه برگشت. گوركن به يادآورشد نبايد نااميد شوي چون اميد مانند ستاره ي درخشان مي ماند كه راهنمايي مي كند و نااميدي اين ستاره را خاموش مي كند . پسرك به حرفهاي پيرمرد فكر كرد و فردا دوباره د نبال كار گشت .عصر خوشحال به خانه آمد و با فرياد اطلاع داد كه كار پيدا كرده است . اما كسي جوابش را نداد . ديد گوركن پير گوشه اي افتاده و چشمهايش هم  بسته  بود . پسرك جلو رفت و تكه كاغذي را كنار گوركن ديد و آنرا خواند: من شادي در خانه در چشمهايت ديدم . خوشحالم كه اين خانه از اين به بعد مال  توست . با اين  كار براي هميشه ستاره اميد را درچشمان تو پديدار كنم. پسر ساعت را ديد كه از كار افتاده است.

 


» محمد آقازاده
» اتاق فكر (محمدآقازاده)
» کلبه شعر (ترجمه شعر)
» محمد آقازاده ( کلاغ )
» سهیل آقازاده
» پژواک(محمد آقازاده)
» بهنام قلی‌پور
» رضا ولی زاده (ایستگاه)
» کافه تیتر
» حسین نوروزی(گاوخونی)
» محمد حسن مصلی زاده
» سعيد برزگر(دلنگار)
» محمد(مشق شب)
» علیرضا آستانه
» گروه آينه
» نقطه ی اختیار
» "دستنبشته های یک"من
» ???? ?????
RSS 2.0
Baznegar

Designed By ParsTheme