تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
سینا آقازاده

سینا آقازاده

سینا آقازاده

» آذر 1388
» شهریور 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» ببخش نگاهم را....
» تا اعتراف کنی آواز نگاهت را
» پس بمیر که امروز وقت مردن است
» دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد
» به آب می زنم
» چه عاشقان خوبی اند مردگان
» تیک تیک ساعت
» گل های خیالی را برایت می چینم
» زن نغمه خوان
» تا دیگر پسرک تنها از صدای خمپاره ها نگرید

تا نبينم عابران هراسان را 2008/7/16

بارش زيباي باران

خيس مي كند نگاه خسته ات را

بارش زيباي باران

مي رقصاند شاخه هاي در خت پيررا

بارش زيباي باران

خشمگين مي كند موج هاي دريا را

بارش زيباي باران

هراسان مي كند عابران خسته را

بارش زيباي باران

خيس مي كند

شيشه ي خانه ي خيالي پسرك را

و من در زير اين باران زيبا

گم مي كنم كلبه ي زيباي عشق را

من چشمانم را مي بندم در زير باران

تا نبينم موج هاي خروشان دريا را

من چشمانم را مي بندم در زير باران

تا نبينم رقص باشكوه شاخه هاي درخت پير را

من چشمانم را مي بندم در زير باران

تا نبينم عابران هراسان را

كه هر كدام به گوشه اي پناه مي برند

من چشمان را مي بندم

در زير بارش زيباي باران


پرستو هایی که آزار مي دهند آسمان زيباي واقعيت را 2008/7/10

از راه هاي فرعي عبور مي كنم

تا زود تر نگاه خسته ات را در يابم

نگاهي كه غرق مي شود در هزاران قطره

قطره هايي كه ساخته شده اند از عشق

عشقي كه پرواز مي كند به همراه

پرستو هاي خيالي

پرستو هايي كه با هر بالشان

آزار مي دهند آسمان زيباي واقعيت را

آسماني كه ابرهايش نابود مي كند

عشق نو پاي پسر را

عشقي كه پر شده است

از خيالات خام

از خيالات كاذب رويايي


مادر مرا تنها نگذار 2008/6/26

روي صندلي نشسته و منتظر آمدن قطار (مترو) است. بعد از مدتي قطار از راه مي رسد. همه سوار مي شوند. مردمان زيادي درقطارند. با دسته فال حافظ در مترو شروع به قدم زدن مي كند. به هركس كه مي رسد مي گويد:( تو رو خدا يه فال بخرين . خدا هر چي مي خوايد بهتون بده.) اما همه مردم اهميتي نمي دندو با دستشان كنارش مي زنند. بعد از مدتي دخترك با نااميدي در گوشه مي نشيند. اشك در گوشه ي چشمان دخترك جمع شده است. ناگهان صدايي مي شنود. انگار كسي دارد او را صدا مي كند. سرش را بر مي گرداند. چشمش به مردي بلند قامت مي افتد. جلو مي رود و مي گويد :(بله آقا با من كاري داشتيد ؟)مرد در پاسخ دخترك مي گويد :(آره ، مي خواستم يكي از فال هايت را بخرم.)دخترك از شنيدن اين حرف بسيار شاد مي شود. سريع يك فال به مرد مي دهد و مي گويد :(بفرماييد آقا.)مرد فال را مي گيرد و پولي در كف دست دخترك مي گذارد. دخترك با شادي از مرد تشكر مي كند و از او دور مي شود. تقريبا ظهر شده بود و دخترك گرسنه بود. اما پولي نداشت كه بخواهد چيزي بخورد. قطار ايستاد و همه از قطار پياده شدند. دخترك از مترو پياده مي شود و راهي خيابان ها مي شود. همين طور كه داشت در خيابان قدم مي زد چشمش به رستوراني بزرگ افتاد كه مردمان زيادي در آن جا بودند. دخترك با حسرت به رستوران نگاه مي كرد كه مردي را ديد كه داشت او را صدا مي كرد. دخترك جلو رفت و گفت :(بله آقا.) مرد گفت:( هر كدام از اين ها را چقدر مي فروشي.)دخترك پاسخ داد :(500 تومان آقا.)مرد مي گويد :(پس يك دونه فال به من بده.)دخترك در حالي كه هنوز يك چشمش به رستوران بود يك فال به مرد داد و پولش را گرفت.نهار اما نخورد چرا كه بايد قرص هاي مادرش را مي خريد. مدتي در خيابان ها اين طرف و آن طرف رفت تا به پاركي زيبا رسيد. دخترك بسيار خسته شده بود. براي همين بر روي نيمكتي دراز كشيد و خوابيد. اما پس از مدتي صدايي شنيد. چشمانش را باز كرد. مردي كوتاه قامت را در برابر خود ديد. دخترك گفت:( بله آقا ، چيزي مي خواستيد؟) مرد در پاسخ گفت:(دختر جون  اينجا نمي توني بخوابي از اين جا پاشو.) دخترك با ناراحتي از آن جا پاشد و رفت. خورشيد هم ديگر داشت غروب مي كرد. دخترك فال فروش هم به سمت خانه اش به راه افتاد. او پس از مدتي به خانه اي كوچك و قديمي رسيد. در را باز كرد و داخل خانه شد. در خانه مادرش را ديد كه در گوشه اي بد حال افتاده بود. دخترك به كنار مادرش رفت. مادر با صدايي لرزان از دخترش پرسيد :(امروز كارت خوب بود؟)دخترك گفت :(نه مادر فقط دوتا فروختم .)و بعد سرش را پايين انداخت.

مدتي به همين شكل گذشت .هر روز حال مادر دخترك بدتر مي شدتا اين كه يك روز چشمانش را بست و براي هميشه دخترك را تنها گذاشت.

 

دخترك ديگر تنهاي تنها شده بود و ديگر كسي را نداشت. دخترك هم كم كم داشت از گرسنگي از بين مي رفت. تا اين كه وقتي يك شب از خواب بيدار شد نمي توانست از جايش بلند شود. حتي نمي توانست فرياد بزند و كمك بخواهد. براي همين چشمانش بست. در برابر چشمانش عكس مادرش را مي ديد. انگار واقعا دارد مادرش را مي بيند.مادرش داشت جلو مي آمد. دخترك را بغل كرد. چه آرامش خاصي داشت. دخترك گفت:(مادر مرا تنها نگذار.)و . . . . .


» محمد آقازاده
» محمد آقازاده ( کلاغ )
» سهیل آقازاده
» بهنام قلی‌پور
» رضا ولی زاده (ایستگاه)
» کافه تیتر
» حسین نوروزی(گاوخونی)
» محمد حسن مصلی زاده
» علیرضا آستانه
» گروه آينه
» نقطه ی اختیار
» "دستنبشته های یک"من
» ???? ?????
RSS 2.0
Baznegar

Designed By ParsTheme