هوا تاریک شده بود. در کنار دریا خوابیده بود. صدای دریا آرامش خاصی به او می داد. ناگهان از آسمان قطرات باران به پایین آمدند. انگار باران آمد تا رویا های پسرک را بدزدد و با خود ببرد. مرد،زیر باران چشمانش را بست. از درون تاریکی زنی زیبا بیرون آمد و نغمه ی آشنایی را خواند. مرد از جای بر خاست و از دریا دور شد. سوار ماشینش شد و به راه افتاد. با ماشین رفت و واقعیت ها را پشت سر گذاشت.به جاده ای زیبا رسید.جاده ای که در یک سو درختان رو به آسمان می رقصیدند و در یک سو گل های خندان دل خاک را شکافته بودند و به سوی خورشید گلبرگ هایشان را باز کرده بودند.مرد در جاده پیش می رفت که ناگهان از حرکت ایستاد و دیگر پیش نرفت.از ماشین پیاده شد و به سوی درختان دوید.گوشه ای خلوت را برگزید و تنها در کنار درختان دراز کشید.مرد بر روی زمین دراز کشیده بود و چشمانش را به شاخه های درختان دوخته بود.از میان شاخه ها صدایی شنید.صدای پرنده ای بود که تازه یاد گرفته بود عشق را از دهانش سرازیر کند. مرد به آواز پرنده گوش می داد، آوازی که سرشار مرگ بود.مرد گم شده بود در رویاهایش که صدای تیری او را از دنیای خود بیرون آورد.انگار پرنده آواز خود را خوانده بود.پرنده بال زد و رفت و بر روی شانه های زن نشست.زن باز شروع به خواندن همان نغمه کرد. مرد با شنیدن نغمه از جای برخاست و با سرعت از میان درختان خارج شد.سوار ماشین شد و شروع کرد به گریستن. مدتی بعد با ماشین از آن جا دور شد. مرد افکارش را در میان درختان جا گذاشته بود.احساس می کرد دیگر کنترل هیچ چیز در اختیارش نبود.حتی نمی توانست ماشین را کنترل کند و ناگهان همه جا تاریک شد.از درون تاریکی دوباره همان زن بیرون آمد. زن در کنار مرد نشست و گفت:"بخواب". و باز شروع کرد همان نغمه را خواندن....