تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
سینا آقازاده

سینا آقازاده

سینا آقازاده

» شهریور 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» درکمین چشمهایت-محمد آقازاده(کلاغ)
» صجه بولدوزرها -سهیل آقازاده
» تا اعتراف کنی آواز نگاهت را
» پس بمیر که امروز وقت مردن است
» دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد
» به آب می زنم
» چه عاشقان خوبی اند مردگان
» تیک تیک ساعت
» گل های خیالی را برایت می چینم
» زن نغمه خوان
» تا دیگر پسرک تنها از صدای خمپاره ها نگرید
» نگاهت کلاغ ها را می ربایند

گل های خیالی را برایت می چینم 2009/1/13

آسمان را پشت سر می گذارم

به ستارگان عشق می رسم

به باغ های آسمانی می روم

و گل های خیالی را برایت می چینم

پنجره ها را باز می کنم

هم آواز پرنده می شوم

و نغمه ی چشمانت را سر می دهم

سوار اسب سپید می شوم

 و به سوی چشمانت می تازم

نهال واقعیت را در زمین می کارم

تا شاید روزی به بزرگی

چشمان تو شوند

عشق من چشمانت را باز کن

تا طلوع خورشید جهان شود


زن نغمه خوان 2009/1/7

هوا تاریک شده بود. در کنار دریا خوابیده بود. صدای دریا آرامش خاصی به او می داد. ناگهان از آسمان قطرات باران به پایین آمدند. انگار باران آمد  تا رویا های پسرک را بدزدد و با خود ببرد. مرد،زیر باران چشمانش را بست. از درون تاریکی زنی زیبا بیرون آمد و نغمه ی آشنایی را خواند. مرد از جای بر خاست و از دریا دور شد. سوار ماشینش شد و به راه افتاد. با ماشین رفت و واقعیت ها را پشت سر گذاشت.به جاده ای زیبا رسید.جاده ای که در یک سو درختان رو به آسمان می رقصیدند و در یک سو گل های خندان دل خاک را شکافته بودند و به سوی خورشید گلبرگ هایشان را باز کرده بودند.مرد در جاده پیش می رفت که ناگهان از حرکت ایستاد و دیگر پیش نرفت.از ماشین پیاده شد و به سوی درختان دوید.گوشه ای خلوت را برگزید و تنها در کنار درختان دراز کشید.مرد بر روی زمین دراز کشیده بود و چشمانش را به شاخه های درختان دوخته بود.از میان شاخه ها صدایی شنید.صدای پرنده ای بود که تازه یاد گرفته بود عشق را از دهانش سرازیر کند. مرد به آواز پرنده گوش می داد، آوازی که سرشار مرگ بود.مرد گم شده بود در رویاهایش که صدای تیری او را از دنیای خود بیرون آورد.انگار پرنده آواز خود را خوانده بود.پرنده بال زد و رفت و بر روی شانه های زن نشست.زن باز شروع به خواندن همان نغمه کرد. مرد با شنیدن نغمه از جای برخاست و با سرعت از میان درختان خارج شد.سوار ماشین شد و شروع کرد به گریستن. مدتی بعد با ماشین از آن جا دور شد. مرد افکارش را در میان درختان جا گذاشته بود.احساس می کرد دیگر کنترل هیچ چیز در اختیارش نبود.حتی نمی توانست ماشین را کنترل کند و ناگهان همه جا تاریک شد.از درون تاریکی دوباره همان زن بیرون آمد. زن در کنار مرد نشست و گفت:"بخواب". و باز شروع کرد همان نغمه را خواندن.... 


» محمد آقازاده
» اتاق فكر (محمدآقازاده)
» کلبه شعر (ترجمه شعر)
» محمد آقازاده ( کلاغ )
» سهیل آقازاده
» پژواک(محمد آقازاده)
» بهنام قلی‌پور
» رضا ولی زاده (ایستگاه)
» کافه تیتر
» حسین نوروزی(گاوخونی)
» محمد حسن مصلی زاده
» سعيد برزگر(دلنگار)
» محمد(مشق شب)
» علیرضا آستانه
» گروه آينه
» نقطه ی اختیار
» "دستنبشته های یک"من
» ???? ?????
RSS 2.0
Baznegar

Designed By ParsTheme