|
وطن ورویاهای گم شده در میان تعصب های بیهوده .می خواهم به وطن فکر کنم وقتی افکارم به سمت وطن می رود ناخود آگاه یاد واژه های تو پری می افتم که بعدها تو خالی می شوند.از خودم می پرسم که این همه تعصب های بیهوده به کجا می رسد این همه تعصب هایی که
آخر سرمانند گلی خشکیده گوشه ای می افتد وتوسط واژه های دیگری له می شود.شعری را می نویسم تا کمی رها شوم از دست حرف های
خشکیده وعذاب آور :
ازرویاهای نابود شده
از دست واقعیت های بی خانمان
و از دست واژه وطن خسته شده ام
من می ترسم
من از نگاه نابود شده ی
پیرخسته
وپسرک تنها می ترسم
* * * * *
به اطراف خود نگاه می کنم چشمم به چشم هایی می افتد که به خاطره واژه وطن بسته شده اندومعنی وطن چیزی جز این نیست که واژه یی
که با هزاران تصمیم به وجود آمده اند و امروز روبرو ما ایستاده اند و نمی دانیم با آن چه بکنیم
*این نوشته را در پاسخ به فراخوان پدرم نوشتم
|