تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
شعر

ازخواب بيدار شد.حس عجيبي داشت .خود را تنها تر از همه ي روز ها مي دانست.نگاهي به دريا انداخت.انگار امواج دريا هم مثل پسرك غمگين بودند.انگار دريا هم گريه مي كرد.دريا هم مانند بچه اي كوچك براي روياهاي از دست رفته اش گريه مي كرد.پسرك بر روي پاهاي كوچكش ايستاد وبه راه افتاد.با هر قدمي كه به جلو مي رفت غمگين تر مي شد.چشمش به تخته سنگ بزرگي افتاد.رفت وكنار تخته سنگ نشست.پسرك سرش را بر روي سنگ گذاشت.انگار كسي داشت برايش داستاني مي گفت،داستان مرگ.داستان روياهاي از دست رفته.پسرك به آسمان نگاه كرد.ناگهان چشمش به دو پرنده ي كوچك افتاد.پسرك احساس كرد آن دو پرنده مي خواهند چيزي به پسرك بگويند.اما ناگهان آن دو پرنده در افق گم شدند.پسرك داشت به آن دو پرنده فكر مي كرد كه چشمش به مردي افتاد كه لباس جنگي برتن داشت.مرد خسته و زخمي بود.پسرك سعي كرد آن مرد را صدا كند اما مرد صدايش را نشنيد.ناگهان مرد شروع كرد به حرف زدن.مرد داشت مرثيه اي مي خواند.مرد داشت مرثيه ي مرگ را مي خواند.بعد هم به سوي دريا رفت و به داخل آب رفت.بعد از مدتي هم در دريا غرق شد.پسرك حسي عجيب داشت.بر روي پاهايش استاد و به راه افتاد.پسرك ديگر نمي توانست راه برود اما به هر زحمتي بود به جلو مي رفت.اما ناگهان به زمين افتاد.ديگر نمي توانست تكان بخورد.ناگهان آن دو پرنده را ديد كه روي شاخه اي نشستند و شروع به خواندن كردند.آن ها هم مانند آن مرد غريبه مرثيه ي مرگ را خواندند. پسرك بسيار خسته بود.براي همين چشمانش را بست تا بخوابد اما ديگر چشمانش را به اميد رويايي تازه باز نكرد.

 

لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:25 توسط سینا آقازاده |