|
در خانه سرد چوپان
با آتش گرم می رقصم٬
و با کلاغ های دیوانه
آواز مرگ را می خوانم.
به آب می زنم
تا قطره های اشکت را
از میان صدف ها بیابم
با ماهی های مرده
آواز زندگی را می خوانم
ودر قبرستان های متروکه
می دوم و فریاد می زنم
دنیا چه زیباست
با صدای خمپاره های وحشی
چه زندان بان های خوبی اند
کسانی که سیگار برگ در دست می گیرند
و بر روی رویاهای زندانی ها می کوبند
به کنار سگ مرده می روم
و به او می گویم
بخواب،چه زیبا خوابیده ای،بخواب
و در همین موقع نگهبانان وحشی
به سراغم می آیند
چه زیباست
وقت مردن
|