|
چرا دیگر چشمانت را باز نمی کنی دخترک؟ دیگر طاقت دیدن مرگ را ندارم. مگر مرگ زیبا نیست؟ چرا،زیباست ،خیلی زیبا.ولی برای پرندگان عاشق مگر پرندگان نمرده اند؟ چرا ولی در دل ماهی های کوچک هنوز زنده اند. ولی دیگر دریایی برای ماهی ها نمانده است؟ چرا در حوض کوچک چشمان پسرک هنوز جایی برای زندگی هست. مگر چشمان پسرک برای همیشه بسته نشده است؟ ولی در خیال مادر چشمان پسرک باز است. خیال، چه کلمه ی خنده داری! مگه خیالی هم هنوز وجود دارد؟ چرا وجود نداشته باشد. مگر هنوز قلم در دستان نویسنده ی تنها نیست؟ ولی دیگر زمانه ،زمانه ی ویرانگران است. همه چیز را نابود می کنند. حتی رویا ها را. قبول دارم، ولی هنوز که من و تو زنده ایم. نه دخترک، دیگر من و تو هم زنده نیستیم.دیگر کسی نمانده است که بر سر قبر ما کلامی سخن بگوید. پس تو دیگر چشمانت را ببند که دیگر چیزی برای دیدن وجود ندارد
|